تبلیغات
دلنوشته های روز های تنهایی من - هستیم اما خودمان نیستیم


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :مریم ...
تاریخ:چهارشنبه 7 آبان 1393-12:46 ب.ظ

هستیم اما خودمان نیستیم

لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!

(پابلو نرودا)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


پرکا
پنجشنبه 8 آبان 1393 12:53 ق.ظ
و از آرزوهایمان کی گذشتیم،و...به چه قیمتی؟!!!عالی بود،ممنون
پاسخ مریم ... : مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.