تبلیغات
دلنوشته های روز های تنهایی من - مطالب آبان 1393


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :مریم ...
تاریخ:پنجشنبه 22 آبان 1393-11:00 ق.ظ

دل

آدم دلش برای آدم هایش تنگ نمی شود!
برای حس هایش ،
برای خودش در آن حس ها تنگ می شود....
.
.
.
حقیقت هم دارد متاسفانه!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :مریم ...
تاریخ:شنبه 17 آبان 1393-11:50 ق.ظ

بی خبری

"می گویند" بی خبری خوش خبری است!
هرکه این را گفته یا آدم حرف مفت زنی بوده،
یا که مرا نمی شناخته...
ندیده با دیدن عکست، امروز
یک دفعه ، وسط آبان ، "مرداد" شد!

باشی ، فصل ها را به هم میزنی ،
اما اگر نباشی ...
نباشی، تمام سال "دی" است،
زمستان است...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :مریم ...
تاریخ:پنجشنبه 8 آبان 1393-10:06 ق.ظ

تو...

همه آدم ها در زندگی شان یک " تو " دارند که برایشان می نویسند، فکر می کنند باشند یا نباشند لحظه لحظه کنارش نفس می کشند، قدم می زنند.
" تو " هایی که مخاطب همیشگی و وجود جدایی ناپذیر هر روزشان می شود .
" تو " هایی که آدم را به زندگی امیدوار می کنند و گاهی کاملا نا امید... مخاطبی که جای همه ضمیرهایی را به تنهایی بلد است پر کند.
" تو " هایی که وقتی شادند، می شوند دلیل زندگی ات و وقتی غمگین، ناراحت یا عصبانی باشند  زمین را تبدیل به یک سلول انفرادی فلزی می کنند با استشمام هوای بغض!
این
" تو " ها که گاهی بی معرفتند و گاهی خیلی مهربان، گاهی زنده اند و گاهی مرده ، گاهی خوب هستند و گاهی سنگ دل، گاهی فقط کارشان به گریه انداختن است و گاهی لبخند.... این " تو " ها برای ما آدم ها ، گاهی می مانند و گاهی میروند . اما همیشه وقتی به یک " تو "ی خاص نیاز داریم از عمق ذهن پر می گیرند و روی همه شاخه های فکرتان آشیانه می سازند نفس می کشند... پر می زنند.

هر انسانی ، یک بار
برای رسیدن به یک نفر
دیر می کند...
و پس از آن
برای رسیدن به کسان دیگر
عجله ای نمی کند....!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :مریم ...
تاریخ:چهارشنبه 7 آبان 1393-11:46 ق.ظ

هستیم اما خودمان نیستیم

لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!

(پابلو نرودا)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()